یکی از بهترین روش های آموزش به کودکان از طریق شنیدن داستان می باشد .که امروزه بسیاری از روانشناسان برای حل اختلالات کودکان از قصه درمانی استفاده می کنند  .

هدف‌ آموزشی این داستان  :

این داستان به تقویت اعتماد به نفس، مستقل بودن و پیدا کردن راه حل در شرایط سخت کمک می کند

گلهای زرد بهاری بروی تپه های سرسبز، شادمان وخنده کنان به خورشید خانم سلام می کردند.. پرنده ها در بالای تپه ها آواز می خواندند…چوپان گوسفندی را که بره کوچکی در شکمش داشت و قرار بود فردای آن روز به دنیا بیاید را همراه با الاغی که بار پنبه داشت به چمنزار آورده بود چوپان می‌خواست تا گوسفند حسابی از علف‌های چمنزار غذا بخورد تا فردا که بچه اش را به دنیا می آورد بدنش قوی باشد و بتواند او را شیر دهد.. چوپان بار پنبه الاغ را خالی کرد…او مقداری غذا که برای خود در پارچه ای پیچیده بود و در خورجین الاغ گذاشته بود ، همراه مقداری آب برداشت و زیر درختی نشست و شروع کرد به نگاه کردن گل ها و چمنزار ..او بعد از مدتی کتابش را بیرون آورد و شروع کرد به کتاب خواندن ساعتی گذشت و چوپان در آن هوای خنک و آفتاب ناز و تازه خورشید خانوم به خواب فرو رفت همچنان که چوپان در خواب بود الاغ و گوسفند برای خود در سبزه ها میگشتند و ازعلف ها می خوردند ..بعد از گذشت دقایقی گرگی از دورادور به تپه ها نزدیک شد الاغ او را از دور دید و با صدای بلند چوپان را خبر کرد اما چوپان بیدار نشد گوسفند که از بی تابی الاغ متوجه اوضاع و شرایط شد او به الاغ گفت که بیا تا دیر نشده با یکدیگر نقشهایی بریزیم چون بیدار کردن چوپان دیگر بی فایده است سپس هردوپنبه ها را در پشت درخت به شکل دوبره گرد وکوچک در آوردند گوسفند کمی از درخت دور شد و صبر کرد تا گرگ اول به او نزدیک شود…گرگ مدتی را در پشت تپه ها نشست تا مطمئن شود که چوپان به خواب رفته و سگ گله هم همراه چوپان نیست بعد از اینکه مطمئن شد که همه چیز بر وفق مراد است و اوضاع در امن و امان است گرگ با احتیاط وباقدم های کوچک به گوسفند نزدیک شد همچنان که الاغ در چمنزار کمی از گوسفندفاصله گرفته بود ودر پشت آن درخت آماده آمدن گرگ بود..گرگ به گوسفند گفت اگر میخواهی سر و صدا کنی قبل از اینکه تو را برای گله ببرم و آنها را خوشحال کنم همین جا تو را یک لقمه می کنم پس بهتر است سر و صدا نکنی و چوپان را خبر نسازی …گوسفند که همین طور به چشمان گرگ نگاه می کردگفت دوست عزیز سرو صدا کردن من وخبردارکردن چوپان دیگر چه فایده ای دارد مگر تو نمیدانی که من به خاطر بیماریی که در بدنم دارم گوشتم فاسد شده و همین روزها میمیرم و تنها دلیل اینکه صاحبم هنوز مرا نکشته ..این است که من امروز ۲ بره به دنیا آورده ام که در پشت درخت نزدیک الاغ قرار دارند و اگر دقت کنی می توانی بدن سفید آنها را در پشت درخت ببینی حال اگر میخواهی مرا بخوری با این گوشت مریض یعنی مرگ خود وگله را انتخاب  کرده‌ای پس برو و با خیال راحت دوبره مرا بردار و برای گله ببر و و سلام مرا به گله برسان وبگو که گوسفند این دوبره را پیشکش رییس بزرگوار گله گرگها کرده …گرگ پیش خودش فکر کرد که خوب گوشت فاسد این گوسفند به هیچ دردی نمی خورد و باعث میشود کل گله از بین برود تا چوپان خواب است بهتر است وقت را هدر ندهم و به سراغ دو بره سفیدی که از دور چشم را نوازش می دهند بروم ..گرگ جوان با ولع زیاد به سمت درختی که از پشتش پشم و پنبه های سفید مشخص بود رفت… درحالیکه الاغ پشتش را به گرگ کرده بود بمحض نزدیک شدن گرگ ..جفتک محکمی بصورت او زد… در همین هنگام گوسفند به سرعت به سراغ چوپان رفت و نزدیک صورت او شد و بع بع کنان او را بیدار کرد …چوپان ک دید گوسفند بی تاب است با چشمانش به دنبال الاغ گشت و گرگ را درحالیکه از درد مینالید ومیخواست به الاغ حمله کند.. نشانه گرفت واوراکشت…. از همفکری الاغ و گوسفند هر دو جان سالم به در بردند و فردای آن روز بره ای به دنیا آمد که اسم آن را بره پنبه ای گذاشتند بچه ها هر مشکل کوچک یا بزرگ مثل گرگ قصه ما میماند که با همفکری به موقع و به جا می توانیم آن را از بین ببریم وثمره فکرخوب همان شادی است که مثل بره پنبه ای نصیبمان میشود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
مقایسه