یکی از بهترین روش های آموزش به کودکان از طریق شنیدن داستان می باشد .که امروزه بسیاری از روانشناسان برای حل اختلالات کودکان از قصه درمانی استفاده می کنند  .

هدف‌ آموزشی این داستان  :

در این داستان کودکان با مفهوم جزیره آشنا می شوند . وهیجان در انها تقویت می شود.

 

متن داستان:

در جزیره یعنی جایی که از هر طرف دور تا دور آن تا چشم کار میکرد دریای آبی بی پایان بود، موجهای سنگین دریا به تنه درختان می خورد. میمون ها وگوریل های زیادی روی درختان انبوه نارگیل وبین شاخهایی که پراز برگهای سوزنی بود، زندگی می کردند.

دسته های موزهای زرد درخشان در زیروروی برگهای سوزنی آویزان بود . میمون ها همونطور که بازی می کردن از بالای درخت نارگیل وموز متوجه وجود مردی شدند که بسیار خسته و ناتوان در کنار ساحل افتاده، اون ها از درخت پایین آمدند و به دور هم جمع شدند.

میمون ها مردرا با کمک هم به سمت درخت کشیدند و اون رو به درخت تنومندی تکیه دادند. یکی از گوریل ها فوراً بالای درخت رفت و نارگیل بزرگی را چید و برای مرد آورد. بعد هم سنگ بزرگی را برداشت و روی نارگیل کوبید. نارگیل از وسط نصف شد. سپس مقداری نارگیل را از پوسته آن جدا کرد و در دهان مرد قرار داد.

گوریل دیگر یک دست موز بزرگ را از درخت جدا کرد و پوست آن را کند و درون دهان مرد گذاشت. مرد جوان که بسیار گرسنه و ناتوان بود و چشمانش را نیمه باز نگه داشته بود همه جارا تار میدید.گوریل ها هر روز به مرد میوه های درختان جنگلی میدادند.

پس از یک هفته، مرد جوان، نیروی دوباره خود را به دست آورد. همه میمون ها با قوی شدن مرد کمی احساس ترس کردند و کمی دورتر از او ایستادند. حتی بعضی از میمون ها بچه های خود را را به بالای درخت فرستادند. برخی دیگر هم یک دستخودرا به روی شاخه قرار داده بودند تا اگر مرد قصد آسیب به آن ها را داشت به سرعت بتوانند بالای درخت بروند.

مرد بعد از اینکه کاملاً سرحال شد روی پای خود زانو زد و آغوش خود را باز کرد و از میمون ها دعوت کرد تا به پیش او بیایند. میمون ها احساس خوب مرد نسبت به خودشان را متوجه شدند. یکی یکی به سراغ او رفتند. مردم میمون ها را در آغوش گرفت و آنها را بوسید! چند روز مرد و میمون ها در آن جزیره به نقاط مختلف رفتن تا اینکه کشتی نجاتی که در جستجوی آن مرد سرشناس بود و داشت به سمت ساحل می آمد را دیدند.

همه میمون ها از خوشحالی در کنارمرد به بالا و پایین میپریدند. کشتی نجات به سمت آنها آمد. آن مرد داستان خوبی و محبت میمون ها را برای مسئولان کشتی نجات توضیح داد. او میمون ها را در آغوش گرفت و به آنها قول بازگشت داد.

پس از مدتی مرد به اتفاق تیمی به آن جزیره رفتند. اون ها مقدار زیادی شکلات و تنقلات برای میمون ها بردند. میمون ها با دیدن آنها کلی سر و صدا را انداختن و خوشحالی کردن .

اون روز مرد سرشناس تصمیم گرفت در آن جزیره نقشه های طرحی و اجرا کند و اون جزیره رو محلی دیدنی برای توریست ها کند. پس از مدتی با مسئولیت مرد مهربان، توریست های زیادی اون جزیره رو شناختند و برای دیدن جزیره گروه گروه با کشتی می رفتند. همه اون ها میمون ها را مورد محبت زیادی قرار میدادند. تمام پرندگان و حیوانات آنجا بسیار خوشحال بودند که مسئولی مهربان و شجاع پیدا کرده بودند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
مقایسه