یکی از بهترین روش های آموزش به کودکان از طریق شنیدن داستان می باشد .که امروزه بسیاری از روانشناسان برای حل اختلالات کودکان از قصه درمانی استفاده می کنند  .

هدف‌ آموزشی این داستان  :

این داستان به افزایش خلاقیت در کودکان کمک می کند.در ضمن به آنها امید میدهد

متن داستان:

روزی از روزها، دختری زیبا و دوست داشتی بنام ملینا بود که همیشه پشت پنجره می نشست آرزو می کرد که یه روزی ابر پر بارون بهش نزدیک بشه و بیاد پشت پنجره اتاقش و شروع کنه به باریدن…اون حتی گاهی آرزوش رو توی خواب میدید… همیشه دعا می کرد واز ابرهای پر بارون میخواست که بهش نزدیک بشن تا بتونه اونها رو از پشت پنجره اتاقش ببینه.. یه روز وقتی ملینا آرزوش رو برای پدرش تعریف می کرد و پدر ملینا متوجه اشتیاق اون به داشتن یه تیکه ابر پشت پنجره اتاقش شد، به اون گفت ملینا ما میتونیم خودمون یه تیکه ابر پربارون بسازیم که هروقت بخوایم اون پشت پنجره اتاقت باشه و ازش کلی بارون بباره … ملینا خیلی خوشحال شد و منتظر بود تا ببینه پدرش چه جوری میخواد براش ابر سفیدی که میتونه هر وقت ملینا دلش هوای بارون کرد بیاد پشت اتاقشو و براش کلی بارون ببارونه… چند روز گذشت و ملینا شبها موقع خواب اون ابر پر بارون رو پشت پنجره اتاقش توی ذهنش تصور میکرد … تا این که پدر ملینا از مادر ملینا خاص که اونو برای تفریح به بیرون ببره تا خودش برای ملینا آرزوی ابریش رو بسازه تا وقتی به خونه برمیگرده کلی هیجان زده بشه، ملینا به اتفاق مادرش رفتن گردش و پدر ملینا از فرصت استفاده کرد و رفت توی شهر و یه عالمه پنبه سفید خرید اون همه پنبه ها رو یه جا جمع کرد و به شکل یه ابر بزرگ سفید در آورد بعد اونها رو پشت پنجره اتاق ملینا قرار داد و پرده اتاق ملینا رو کشید تا وقتی ملینا میاد و پرده اتاقش رو کنار میزنه از تعجب کلی جیغ و داد کنه، بالاخره نزدیک غروب شد و ملینا و مادرش از تفریح برگشتن خونه… ملینا فورا رفت توی اتاقش و وسایلش رو گذاشت…اونکه دوست داشت همیشه پرده اتاق کنار باشه که اگه یه وقت ابر سفید پر بارون اومد، اونو ببینه، فورا رفت کنار پنجره و پرده اتاق رو کنار کشید و دید یه ابر سفید تپل و موپول و بزرگ پشت پنجره اتاقش هست.. ملینا با شور و هیجان زیاد، پدر و مادرش را صدا زد، اونها که از کارای ملینا می خندیدن، ملینا رو توی آغوش گرفتند و گفتند: بالاخره آرزوی دختر نازمون برآورده شد ملینا بعد از اینکه خوب به ابر سفید نگاه کرد به پدرش گفت: اگر الان ازش خواهش کنم کمی بارون به پنجره اتاقم بزنه میتونه این کار را انجام بده؟ پدر ملینا گفت: بله کافیه هر وقت بخوای این ابر سفید بارون بزنه تا شماره ۱۰ بشماری. پدر ملینا فوراً دوید و از پشت دیوار اتاق ملینا از اون بالای بالا مقداری آب ریخت روی پنبه ها پس ابر سفید شروع کرد به باریدن بارون ملینا کلی جیغ و جاق راه انداخته بود، حالا اون هر وقت می خواست هم ابر سفید مهربون رو داشت هم این که هر وقت تقاضا می کرد پنجره اتاقش پر از قطره های بارون می شد. ملینا دوید و از توی کشوی کمد یه عالمه ستاره های اکلیلی در آورد و گذاشت روی ابر سفید مهربون. اون شب برای ملینا، شب آرزوهاش بود و از خوشحالی، خواب به چشماش نمیومد. دیگه همیشه پشت پنجره اتاقش گلدون های کوچک و زیبا و قشنگ شو میذاشت تا وقتی بارون میزنه گلهای زیبا هم از قطره های بارون لذت ببرن و بزرگ و بزرگتر بشن.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
مقایسه