یکی از بهترین روش های آموزش به کودکان از طریق شنیدن داستان می باشد .که امروزه بسیاری از روانشناسان برای حل اختلالات کودکان از قصه درمانی استفاده می کنند  .

هدف‌ آموزشی این داستان  :

  • فرصت دادن به دیگران
  • آموزش دادن به کسانی که از موضوعی آگاهی ندارن
  • عکس العمل فوری نشان ندادن وتفکر کردن
  • دفاع کردن از خوددرصورت رعایت نشدن حریم وقوانین

در یه دهکده سبز، شیش تا بره کوچولو که باهم خواهر وبرادر بودن بازی میکردن. اسمهای اونها، پاپشمی و پنبه ای و ابری و پشمک وپشمالو و برفی بود .اونها همیشه نزدیک خونشون سرگرم شیطونی وبازی بودن و هر روز یکی ازشیش بره پیشنهاد میداد که چه بازی کنند. اما چند تا گرگ کوچولو بودند که همیشه شیش تا بره رو اذیت می کردند هر وقت توپ شون به اونطرف تپه می افتاد ، بچه گرگهاتوپ اونا رو برمیداشتن و اونا رو اذیت میکردند.یا هر وقت مادربزرگشون براشون شیرینی می پخت درحالیکه بچه ها مشغول بازی بودن شیرینیهای اونهارو برمیداشتن ومیخوردن.

بره ها از دست گرگ های کوچولوی خیلی خسته شده بودن. یه روز پاپشمی از خواهربرادرهاش خواست تا همگی پیش مادر بزرگ برن و موضوع گرگ ها رو برای مادربزرگ تعریف کنن و از مادر بزرگ کمک فکری بگیرند.

وقتی اونا به پیش مادر بزرگ رفتن، مادربزرگ قصه پدر وعمو وعمه اونهارو که اسمشون شنگول و منگول وحبه انگور بود، برای اونها تعریف کرد و گفت:”این گرگ ها هم نوههای همون گرگ پیری هستند که قصد جون پدروعمه وعموی شمارو کرده بود. حالا بهتره یه فکر کنیم تا شما هر روز بتونین روی تپه با هم دیگه بازی کنید و از شیرینی های زنجبیلی مادربزرگ بخورین.”

مادر بزرگ به بچه ها گفت که قبل از اینکه بخواهیم گرگهای خودخواه رو تنبیه کنیم باید سعی کنیم راه و روش درست هر کاری را به اونها یاد بدیم و اونها رو از کار نازیباشون بازداریم.

پس من امروز یه توپ تهیه میکنم و به همراه مقداری شیرینی زنجبیلی تا وقتی شما میرید به بازی اونو به چند تا بچه گرگ بدید شاید اینجوری دیگه شما رو اذیت نکردن و به سراغ شما نیومد.

پس بچه ها شیرینی ها را با خودشون بردن به جایی که همیشه می رفتن و بازی می کردند و منتظر ماندن تا بچه گرگ ها بیان. وقتی سروکله بچه گرگ ها پیدا شد به آنها گفتن:”مادربزرگ متوجه شده که شما خیلی شیرینی زنجبیلی دوست دارید، برای همین در کنار تغذیه امروز ما، مقداری شیرینی زنجبیلی هم برای شما گذاشته. امیدوارم که از دستپخت مادربزرگ لذت ببرید.”

گرگ خالخالی جلو رفت و شیرینیهای زنجبیلی رو گرفت وبه اونها گفت:”ما فردا شیرینی های بیشتری را از شما میخوایم !”

بچه ها با ناراحتی به پیش مادربزرگ رفتند و ماجرا شیرینی زنجبیلی را برای او تعریف کردند، مادر بزرگ به بچه ها گفت:”سلام منو به بچه های گرگ برسونید و بگویید که اگر که شما شیرینی زنجبیلی دوست دارید من میتونم طریق پخت اونرو به شما یاد بدم.”

فردای اون، بره ها در حالی که بازی می کردند متوجه اومدن بچه های گرگ شدن. سپس پشمک دوید توپ را روی زمین برداشت و به بچه های گرگ گف:ت” مادربزرگم پیشنهاد کرد که اگر شما شیرینی زنجبیلی دوست دارید می تونه اونو به شما یاد بده تا هر روز برای خودتون شیرینی درست کنید”

آنها گفتند:”ما خودمون میتونیم هر وقت دلمون خواست شیرینی زنجبیلی شما ها رو برداریم.”

اونها خندیدن وبچه های بره رو مسخره کردن ورفتن!

چند روز بعد، سه تا بچه گرگ به همراه سه بچه گرگ دیگه که از دوستان اونا بودن، به طرف برهها اومدن. آنها بازی بره ها را به هم ریختن و بهشون گفتند که شیرینیهای زنجبیلی ما رو تهیه کنید!

بچه های بره خیلی ترسیده بودند و ناراحت و غمگین به سمت مادربزرگشون رفتن.آنها چند روز به بیرون نرفتن و بازی نکردن و حسابی حوصلشون سر رفته بود. مادر بزرگ همهمش داشت فکر میکرد که چجوری میتونه درس خوبی به بچه گرگ ها بدهکه متوجه بشن هیچ موجودی نمیتونه به موجود دیگه زورگویی کنه؟

مادربزرگ فکری به سرش زد، سپس به بچه ها گفت:”بچههای خوبم من فکری کردم که میتونین اونرو براحتی انجام بدین و بهتون قول میدم که بعد از اون دیگه بچه های گرگ شما را اذیت نکنند و شما میتونید به راحتی به بیرون بریدو حسابی مثل همیشه بازی کنید!

مادربزرگ از بچه ها خواست تا چند سنگ گرد براش بیارن. بعد مقداری خمیر زنجبیل درست کرد و هر کدام از اون خمیرارو به دور سنگ ها پیچید و گفت:”حالا همه شما اون ها رو توی پارچه بگذارید و برید و مثل همیشه بازی کنید، اگه بچه های گرگ اومدن وشمارو اذیت کردند وخواستند شیرینیهای شمارو بگیرن به اونها بگید که ماامروز شیرینیهای سفتی رو به مادربزرگ سفارش دادیم. این شیرینیها به کار شما نمیاد اگر اونها به شما اصرار کردند، شما شیرینی ها رو بهشون بدید، تا حسابی حالشون جا بیاد و دیگه دست از سر آزار و اذیت شما بردارند.”

بچه ها شیرینیهای سنگی رو درون پارچه پیچیدن، رفتن و همینطورکه بازی می کردن، منتظر بودن تا بچه گرگ ها از راه برسن. وقتی بچه گرگ هاکه تعدادشان بیشتر شده بود رسیدند، توپ از دست سفید برفی افتاد جلوی پای یکی از بچه گرگ ها.بچه گرگ توپ بره ها را برداشت و بهشون گفت:”که سریع شیرینی زنجبیلی امروز ما رو بدید! یادتون باشه که هر روز باید بیشتر از قبل بیارید و گرنه اجازه بازی بهتون نمیدیم و باید توی خونه زندانی بشین”

بره پشمکی گفت:”شیرینی های امروز ما به درد شما نمی خورند شیرینیهای ما خیلی سفت هستند. بچه گرگ خندید و گفت:”حتی اگر شیرینیهاتون به سفتی سنگ هم باشن باید اونو به ما بدین. ما خودمون سنگ ها را می شکنیم و اونا رو میخوریم.”

بعد سفید برفی همه شیرینی ها را جمع کرد و به بچه گرگ خاکستری داد. آنها هم شیرینی ها رو برداشتند و پارچه رو باز کردن و شیرینی ها رو بین خودشون تقسیم کردند سنگ های ببن شیرینی هنوز داغ بودند و انقدر سفت بودند که دندان هاشون بشدت درد گرفته بود و اونها دیگه نمی تونستن دهنشون رو ببندند!

دستشونو گذاشته بودن روی دندوناشون و از درد فریاد می کشیدند و پا گذاشتن به فرار و گفتن شیرینی های زنجبیلی شما به درد خودتون میخوره.

سفید برفی با پنبه ای زدن زیر خنده و توپشون رو برداشتن و دویدند به سمت خونه تا برای مادر بزرگشون همه چیزو تعریف کنن.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
مقایسه