یکی از بهترین روش های آموزش به کودکان از طریق شنیدن داستان می باشد .که امروزه بسیاری از روانشناسان برای حل اختلالات کودکان از قصه درمانی استفاده می کنند  .

هدف‌ آموزشی این داستان  :

این داستان به ثبت و ضبط مثبت استفاده از عینک در ضمیر ناهشیار کودکان کمک می کند. مبارزه با ترس از تلاش مجدد را به کودکان در قالب داستان می آموزد

 

متن داستان:

روزی یه عالمه قورباغه کنار هم دیگه جمع شده بودن، بعضی از آنها کنار گل‌های نیلوفر آبی که بسیار زیبا بودند استراحت می کردن. قورباغه ها غذای خودشون رو از روی از حشراتی که روی بقیه گیاهان می نشستند، تهیه می کردن. بعضی از قورباغه ها به زیر آب می رفتند و غذاشون رو از گیاه های دریایی انتخاب می کردن. یه روز قورباغه ها تصمیم گرفتن به زیر آب برن گیاه های خوشمزه دریایی رو جمع کنن و دور هم دیگه غذا بخورن، حرکت کردن و پشت صخره ای در کف دریا مقداری گیاه خوشمزه دیدن که تصمیم گرفتند برن همونجا بشینن و گیاه ها رو جمع کنن، در همین لحظه قورباغه ها همچنان که به طرف صخره های کف دریا می رفتن، دسته ماهی های زیبا به این طرف و آن طرف حرکت می کردن رو دیدن، هر کدوم از ماهی ها یه رنگ مخصوص به خودشون رو داشتن، بعضی هاشون قرمز بودن بعضی هاشون زرد بودن با خال های مشکی و کلی لاک پشت های ریز و درشت هم همراهشون بودن. یکی از قورباغه ها از دور یه ماهی خیلی بزرگی دید، کمی با دستش چشماشو مالوند ولی بازم دید که همون ماهی خیلی بزرگ داره میاد سمت شون، متوجه شد که اون از بقیه ماهی ها خیلی بزرگتره و همون نهنگی هست که پدرش همیشه براشون توی داستان ها تعریف کرده بود، فوراً دوستانش رو صدا زد و گفت که بچه ها بیاین بالا یا پشت صخره قایم بشید، یه نهنگ خیلی بزرگ داره به ما نزدیک میشه  در همین لحظه قورباغه‌ها سریع و با استرس به بالای آب اومدن، همشون نفس نفس می زدن و چون کم استراحت کرده بودن و به زور  خودشون رو روی آب رسونده بودن حسابی ماهیچه ها شون خسته شده بود. بهد از دیدن نهنگ، اونا چند روز اونجا کمی استراحت کردن و داخل آب نرفتن. بعد از مدتی یکی از قورباغه‌ها گفت که اگه همه ما بترسیم و به چیزایی که ما رو میترسونن نزدیک نشیم، این ترس و برای همیشه باقی میمونه. مگه میشه به خاطر ترس از اینکه نهنگ ممکنه پیداش بشه و ما رو بخوره، از زیبایی دریا لذت نبریم و ازش استفاده نکنیم، هر مشکلی که پیش بیاد. راهکاری داره، باید سعی کنیم دوباره به زیر آب بریم و احتیاط های لازم رو انجام بدیم. اون ها تصمیم گرفتن دباره به زیر آب برن، اما همین که دوباره به صخره رسیدن تا گیاه های پشت صخره رو جمع کنن، دوباره همون قورباغه، نهنگ خیلی بزرگ را دید و فریاد زد که: بچه‌ها نهنگ منتظر بوده که ما بیایم پایین تا ما رو بخوره زود پشت صخره ها قایم بشین، بچه‌ها تصمیم گرفتن پشت صخره ها قایم بشن تا وقتی که نهنگ از اطراف صخره دور بشه و به قورباغه سبز نگاه کنن، تا همین که نهنگ این دور و بر برگشت، به اونها خبر بده تا دوباره به بالای صخره برگردن.بعد از مدتی قورباغه سبز گفت: بهتره سریع به بالا ببریم. اونها خیلی سریع گیاها رو جمع کردن و اومدن و گیاهان رو که خیلی خوشمزه بود، خوردن. اونا تصمیم گرفتن دوباره زیر آب برن اما ترس همه وجودشون را گرفته بود. یکی از بچه‌ها گفت بهتره سراغ پدر بریم و ازش کمک بگیریم. پدر قورباغه با شکم گنده روی آب استراحت می‌کرد، بچه ها یا هم رفتن و پدر رو صدا زدن. پدر گفت: چی شده مشکل چیه و بچه‌ها داستان نهنگ ها رو براش تعریف کردن. پدر قورباغه گفت: بچه من راست میگه، ترس از چیزایی که اطراف مون اتفاق میفته، باعث میشه که خیلی از فرصت‌ها و موفقیت‌ها مون از دست بدیم،ما توی دنیا هستیم تا بتوانیم از لحظه ها مون به بهترین شکل استفاده کنیم. حالا شما میتونین به حرف من گوش بدین، به اتفاق هم میریم و وسایل احتیاط لازم را به همراه خودمون می بریم تا ببینیم با نهنگ چیکار میشه کرد. پسر قورباغه چون همه جا رو دیده بود و مدتی در اونجا گشته بود،به همراه قورباغه پدر رفت. قورباغه پدر منتظر موند تا نهنگ بیاد و پسرش هم کنارش ایستاد. دوباره سر و کله نهنگ پیدای شد و پسر داد زد: خودتون رو قایم کنید وسایل لازم را جمع کنید تا از خودمان دفاع کنیم، اما قورباغه پدر یه نگاهی به اون ماهی انداخت، و نگاهی هم به بچه قورباغه های دیگر و همچنین که پسرش اعلام خطر می‌کرد و بقیه بچه ها رو صدا می‌زد، قورباغه پدر به پسرش گفت چه خبرته اینقدر سروصدا راه انداختی؟ چی میگی؟ این که نهنگ نیست… این فقط یه ماهی کوچیکه اما قورباغه پسر هر چه به اون ماهی نگاه میکرد باورش نمیشد و گفت که این خیلی بزرگتر از نهنگی ست که شما برای ما تعریف می کردین. قورباغه پدر بقیه بچه قورباغه ها رو صدا زد و گفت به نظر شما این میتونه نهنگ باشه؟ قورباغه های دیگه هم خندیدن و  گفتن این فقط یه ماهی کوچولوه، اما قورباغه پسر همش نگاه می کرد و می گفت که میدونه نهنگ خیلی بزرگه و مطمعنه که اون رو دیده،  بعد از اسرار های زیاد اون، قورباغه های دیگه به همراه پدرش باز هم با اعتیاد همه جارو گشتن ولی چیزی به جز یه ماهی کوچولو ندیدن. همون موقع قورباغه پدر با خودش فکر کرد و گفت آهان فهمیدم چی شده، و یادش افتاد که ممکنه چشمای قورباغه پسر دچار مشکل شده باشه. وقتی همگی روی آب اومدن، قورباغه پدر همینطور داشت فکر می‌کرد که چطوری مشکل قورباغه پسر رو حل کنه. همه با هم تصمیم گرفتن که اون رو پیش قورباغه پزشک ببرند. قورباغه پزشک از چشمام قورباغه پسر یه تست انجام داد و متوجه شد که چشمهای قورباغه پسر بسیار ضعیف شدن و به اون یه عینک زیبا داد وقتی قورباغه پسر عینک رو روی چشماش زد، همه جا رو زیباتر دید و همه چیز ها به اندازه دید. قورباغه دختر نزدیکش شد و بهش گفت که چشمای تو اینقدر زیبا هستند که باید پشت شیشه قرار گیرد مثل انگشتر زیبایی که من همیشه از پشت شیشه قورباغه جواهرفروش اونو میبینم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
مقایسه