یکی از بهترین روش های آموزش به کودکان از طریق شنیدن داستان می باشد .که امروزه بسیاری از روانشناسان برای حل اختلالات کودکان از قصه درمانی استفاده می کنند  .

هدف‌ آموزشی این داستان  :

این داستان کودکان را به دوری از پر خوری تشویق می کند .

روزی خداوند یکتا بود وآفریدگان زیبایش…کنار یه دریاچه بزرگ لونه مورچه تو در تویی بود که مورچه های زیادی در اونجا رفت و آمد می‌کردن اونجا نگهبانان زیادی داشت که مراقب مورچه ها و اوضاع لونه بودن .. واما توی لونه بزرگ مورچها مورچه ای به نام مورچه شکم گنده بود که مدام مشغول پیدا کردن غذا های خوشمزه بود تا شکم بزرگ خودش رو سیر کنه مورچه های نگهبان همیشه مراقب او بودن تا یه وقت به خاطر شکمو بودنش مشکلی براش پیش نیاد .

شکم گنده راه افتاد تا غذاهای خوشمزه پیدا کنه در راه دانه های خوشمزه‌ای دید بلافاصله همچنان که آب از دهنش جاری شده بود شروع کرد به جویدن اونا هنوز لقمه دوم را نخورده بود ناگهان کبوتری که داشت از اون دونه ها می خورد مورچه رودید و تصمیم گرفت مورچه رو همراه با دونه ها یه لقمه کنه در همین لحظه مورچه نگهبان از راه رسید . همینکه کبوتر خواست به مورچه شکم گنده نوک بزنه مورچه نگهبان پای مورچه شکم گنده رو گرفت واونو کشید کنار.. نوک کبوتر به زمین خورد وگذاشت دنبال اونا و مورچه های نگهبان دست شکم گنده روگرفت وپریدن توی لونه.. مورچه نگهبان به مورچه شکم گنده گفت که اگر بخواهی انقد دنبال شکمت باشی آخر لقمه یکی از پرنده ها میشی سعی کن به اندازه مناسب بخوری.. شکمو بودن چیزخوبی نیست.

مورچه شکمو که جز چیزای شیرین و خوشمزه هیچ چیز رو نمی دید و هیچ حرفی رو گوش نمی کرد چند روز بعد بوی شیره شکر به مشامش خورد پس  راه دریاچه روگرفت و همین طوری جلو رفت او رفت و رفت تا رسید به یک کلبه که پشت در اون مرد آشپزی مشغول پخت برنج بود…آشپز ظرفی پراز شیره شکر روی برنجها میریخت وهرازگاهی قطرهایی از شیره به بیرون ظرف میریخت وهمچنان که مورچه شکمو از آنجا رد میشد بسرعت بسراغ شیرها میرفت وتند وتند از شیره شکر هامیخورد و میگفت کاش میتونستم کمی از اونوبرای دوستام ببرم…. در همین لحظه، آشپزی که مورچه شکمو رو ندیده بود برای شستن شیره شکر ها سطل آبی رو روی زمین ریخت تا برنجهاوشیره شکری که برزمین ریخته شده شسته شوند واما امان از دست  مورچه شکمو که همراه با آبها می رفت ودست وپامیزد ..همین که خواست غرق بشه کفشدوزک اونو دید کفشدوزک زود پایین اومد و به مورچه شکمو گفت فورادستتو بده بمن…مورچه هم هر جوری بود دستش رو به کفشدوزک رسوند .اما… بچه‌ها از دست مورچه شکمو که ازبس غذا خورده بود.. شکم اون گنده شده بود و سنگین کفشدوزک خیلی سخت می تونست اون رو بلند کنه.. کم‌کم مورچه شکمو داشت میرسید به یه جوی بزرگ آب که میریخت به دریاچه که اون موقع دیگه کفشدوزک هیچجور نمی تونست کمکش کنه… کفشدوزک خودش رو آورد پایین تر و هر جوری که بود دست مورچه روگرفت و آورد بالا و سریع گذاشتش داخل خشکی… کفشدوزک به مورچه نگهبان گفت که امروز میتونست برای تو یه روز خطرناک باشه باید سعی کنی به اندازه مناسب بخوری …تا انقدر چاق نشی و انقدر هم خودتو به خطرای جورواجور نندازی… مورچه شکمو که هم خیس شده بود هم خیلی ترسیده بود از کفشدوزک تشکر کرد خلاصه مورچه شکمو به لونه رفت و جریان رو واسه دوستاش تعریف کرد چند روزی مورچه شکمو سعی کرد کمتر غذا بخوره وبیرون از لونه نره اما روزهای آخر دیگه خیلی گرسنه شده بود و تصمیم گرفت هر جوری شده دور از چشم مورچه های نگهبان بره و غذای خوشمزای پیدا کنه آخه اون دیگه عادت کرده بود به پرخوری برای همین براش خیلی سخت بود .

تا اینکه مورچه‌خواری داشت از نزدیکه لونه مورچه ها می گذشت اون خیلی دلش کیک مورچه‌ای کشیده بود مورچه خوار با خودش گفت که میرم و هر جوری شده یه مورچه خوشمزه پیدا می کنم و باهاش کیک مورچه ای درست می کنم همین که داشت عبور می‌کرد چشمش به لونه مورچه ها خورد با خودش گفت چه جوری میتونم از داخل لونه مورچه ها بدون اینکه مورچه های نگهبان متوجه بشن و خبر رو به ملکه بدن یه مورچه چاق و چله بگیرم تا اینکه رفت و رفت یک ظرف عسل آورد و مقداری از اونو نزدیک لونه مورچه ریخت. مورچه شکمو کم کم بوی عسل به مشامش خورد و سریع دور از چشم مورچهای نگهبان از لونه اومد بیرون وگشت و گشت و جای عسل روپیدا کرد مورچه خوار که پشت درخت کاج پنهان شده بود…منتظر بود تا مورچه به سمت عسل بیاد مورچه یواش یواش رفت اطراف عسلی که روی زمین ریخته شده بود برای خودش شعر عسل میخوند و دور عسل می چرخید کم کم شروع کرد به عسل خوردن هی خورد و خورد ولی مثل دفعات قبل هیچ چیز خطرناکی پیش نیومد پس خیالش که راحت شد پرید توی قطرهای عسل وباخودش میگفت به به چه وان عسلی… می‌خورد ومی خورد … بعد از اینکه حسابی سیر شد گفت که کمی از اونو هم برای دوستام میبرم همین که اومد کمی از اون رو جدا کنه و برای دوستاش ببره دید دست و پاش توی عسل گیر کرده و دیگه نمیتونه حرکت کنه مورچه خوار خنده کنان اومد نزدیک مورچه و گفت به به تو واقعاً به درد کیک مورچه‌ای میخوری مورچه هرچی التماس به مورچه‌خوار کرد گفت که لطفاً منو نخور من نمیدونستم این عسل ها مال شما هست مورچه خوار به مورچه گفت اتفاقاً این عسل ها برای شما هست من اینا رو ریختم تا تو رو به دام بندازم اما اونی که برای من هست لپها و این شکم چاق و چله تو هست همینجوری که مورچه داشت به مورچه خوار التماس می‌کرد مورچه‌خوار دهنش آورد جلو تا مورچه رو از روی زمین و داخل عسل بلند کنه … ناگهان زنبور عسل از دور متوجه یه عالمه عسل شد که روی زمین ریخته همین که اومد پایین فهمید که این نقشه مورچه خوار بوده که می‌خواست مورچه را گیر بندازه سریع از دور به مورچه گفت که مورچه شکمو الان نجات میدم ولی به شرطی که قول بدی دیگه دست از پرخوری برداری مورچه هم اونجا هم به خودش هم به زنبور عسل قول داد که اگه نجات پیدا کنه برای همیشه دست از شکمو بودن برمیداره زنبور عسل با سوتی که در گردنش بود یه سوت محکم زد و در همین لحظه زنبورها زیادی بر سر مورچه خوار حمله ور شده اند تا مورچه خوار میخواس با دستاش زنبور ها رو دور کنه زنبور عسلی که بقیه را خبر کرده بود دست مورچه رو گرفت و اونو آورد بیرون و انداخت داخل لونه همه مورچه ها دور مورچه شکمو جمع شدندو فکر می کردن که مورچه شکمو رفته برای اونها عسل جمع کرده و لوپای اونو می بوسیدن وهمراش عسل میخوردن اما از اون روز مورچه شکمو به خودش و به زنبور عسل قول داد که هیچ وقت دیگه زیاد خوری و پرخوری نکنه و سعی کنه دست از شکمو بودن برداره که دردسرهای زیادی داره واگر شکمش جلو اومد وسنگین شد دردسرهاش دوبرابر میشه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
مقایسه