متن قصه خواب سیرک حیوانات:

در ورودی یه شهر بزرگ منطقه ای بنام سیرک حیوانات بود که داخل اون حیوان ها رو آموزش میدادن تا برای تماشاچیانی که بلیط تهیه میکردن وبه اونجا میومدن،حرکات زیبایی رو انجام بدن…  سیرک باچراغ های زیبا و رنگارنگ زیادی تزیین شده بود و نظر همه تماشاچیان رو به خودشون جلب کرده بود… مردم یکی یکی بلیط های ورودی سیرک رو میخریدن و وارد سیرک می‌شدن تا حرکات نمایشی و جالب و دیدنی هر کدوم از حیوانای درون سیرک رو ببینن….رییس سیرک حیوانات،مرد بدجنسی بود که خیلی از حیوان ها کار میکشید و

حیوان های درون سیرک از جمله شیر و پلنگ و اسب و میمون و پرندها دیگه از کار کردن توی سیرک خسته شده بودن…صاحب سیرک در عوض غذایی که به اونا می داد از اونا انتظار کارهای خیلی زیادی داشت.حیوانها دیگه  نه جای موندن داشتن ونه توان رفتن…. خیلی رمیده و خسته شده بودند و هر روز هم  تماشاچیان بیشتر میشدن ودرنتیجه کارهای حیوانهاهم زیادتر می شد.

یه روز…یه موش پیر  از مزرعه بزرگی که در روستای بیرون شهر قرارداشت  به شهر اومد تا برای مهمونی بدنیا اومدن یکی از نوهاش.. غذاهای پرتنوع وزیادی از شهر تهیه کنه… تاجشن هرچه باشکوه تر برگزار بشه وچون سیرک در ابتدای ورودی شهر بود وحیوانهای زیادی اونجا بودن ..اول وارد سیرک شد….او به همه اتاقها وقفسهای سیرک سرزد وانبوه غذاهای مورد نیازش روجمع کرد واونارتوی بقچش که سرچوبی آویزون بود ریخت تا با خودش به مزرعه ببره…تصمیم داشت چندروزی توی سیرک بمونه تا سرفرصت همه جارو بگرده ….آخرشب که  موش پیر،پشت سطل آب قفس اسبها تکیه داده بود و داشت استراحت میکرد صدای گفتگوی حیوانات خسته رو شنید که میگفتن  رییس ( که اسمش اسکار بود )خیلی ازما کارمیکشه ودرعوض کاری که میکنیم غذای کمی بما میده.. اگر اعتراض کنیم ما رومیزنه و اصلا با ما مهربون نیست واون ما رو بزور از جنگل آورده ومال خودش میدونه…موش بدقت بحرفهای اونا گوش میداد …موش چند شبی که اونجا بود …هرشب این حرفارو  ازحیوونها میشنید…و حیوونا هرشب خسته تراز شب قبل بخواب میرفتن ، شیر با ناراحتی میگفت باهمه قدرتم دیگه توان موندن توی سیرک روندارم وبازهم باهمه قدرتم توان رفتن به بیرون از سیرک رو هم ندارم واین برای من از همه چی سخت تره که منکه یه شیرنتونم هیجور از قدرتم استفاده کنم… سپس نعره ای بلند کشید وناگهان به موش پیر ی که دستاشو  پشت کمرش بهم قفل کرده بودو از پشت سطل به شیر نگاه میکرد خیره شد…موش به شیر سلام کرد …همه با حیرت به موش نگاه میکردن …شیر گفت تو از کجا یهو پیدات شد..موش ماجرای اومدنش از مزرعه به سیرک وجشن درون مزرعه و شنیدن حرفهای اونها رو براشون تعریف کرد و از فضای سبز مزرعه وقتی که باد موهای علفها رو شونه میزنه و با طللوع خورشید صدای  آواز دلنشین پرندهااا وصدای آبشار همراه با حیواناتی که غرق در لذت زندگی کنارآبشار خودشون رو میشورن و بازی میکنن واز دنیای خودشون لذت میبرن رو براشون هی گفت وگفت وگفت …حیوانات سیرک بیادجنگل قلبهاشون میتپید وهرلحظه آماده میشدن تا بتونن یجوری از سیرک فرار کنن ..موش به اونا گفت شما اگر باهم متحد بشین میتونین هر کاری که میخواین رو بکنین …اگر بخواین من بهتون یاد میدم که برای نجاتتون و دیدن دوباره جنگل  چه نقشه ای بکشید وهمه باید براساس نقشه تلاششون روبکنند ..حیوانها قول دادن با نهایت توانشون تلاش کنن…موش به آنها گفت من به مزرعه میرم تا با دوستانم هماهنگ کنم سپس  خرده غذاهای اضافی رو ریخت توی بقچشو راه مزرعه رو پیش گرفت…در طول مسیرها درفکرنقشه حیوان های سیرک بود تا به مزرعه رسید …دوستاش دویدن و کمکش غذاهارو بردن توی لونه …او ماجرای سیرک رو واسه دوستاش تعریف کرد واون هاهم برای کمک به حیوان های سیرک, با هم فکریه موش پیر نقشه ای کشیدن …فردای اون روز موش پیرهمراه با چندتا از دوستاش رفتن شهر توی همون سیرکی که به اونا قول داده بود کمکشون کنه و نقشه ای که باموشهاریخته بودن رو برای دوستهاش گفت وقرار شد سه روز دیگه

که روز تمرین وآموزش حیوان ها هست روز انجام نقشه فرارباشه و خرده غذاهای زیادی رو داد بدوستاش تا به روستا ببرن….قرارشد اون چندتاموشی که به روستا میرن خبر روز نقشه فرارو به بقیه موشها بدن وبقیه موشها از شب قبل از طریق تونلی که موش کور در زیرزمین ایجاد میکنه  وارد به سیرک بشن و برای کمک به حیوان های سیرک اونجا جمع بشن…بالاخره  روز تمرین رسیدو نگهبان هرقفس ،حیوان هارو از درون قفس بیرون آورد مثل همیشه پلنگ ها باید آماده میشدن تا برای تمرین از حلقه بپرن…همینکه اولین پلنگ از حلقه پرید با  صدای سوتی که موش رهبر به گردنش انداخته بود پلنگ بطرف دیوارهای سیرک رفت ،دومین وسومین پلنگ هم پشت سر پلنگ اول بطرف حصارهای  سیرک رفتن …نگهبان پلنگهاا سریع سوت بلندی زد تا پلنگها برگردن اما پلنگها با دندوناشون وناخنهای بلند ومحکمشون حصارهارو میکندن وهمه چیزو بهم می ریختن ،هنوز یه پلنگ مونده بود که  نگهبان شلاقش رو برداشت تا پلنگها رو آروم کنه که دراین لحظه موش رهبر به آخرین پلنگ نگاه کرد وبرای او  سوت بلندی زد ناگهان پلنگ آخری که هنوز از حلقه نپریده بود با دندوناش پشت یقه نگهبان روگرفت واونو انداخت زمین وپاهاشو گذاشت روی سینه نگهبان …دوباره باصدای سوت موش رهبر  میمونها بسمت صندلی تماشاچیا رفتن وهمه جارو بهم ریختن..از اونطرف وقتی نگهبانهای حیوانهای دیگه متوجه وحشی شدن پلنگها وبهم ریخته شدن سیرک توسط میمونها شدن میخواستن  هرچه سریعترحیوانها رو بفرستن داخل قفس… که در این لحظه موش پیر برای فیلها سوت زد فیلها با خرطومشون نگهبانا رو بلند کردن وانداختن توی قفسها ودروبستن…ایندفعه نوبت رییس اصلی سیرک بود اون تفنگشو برداشت واومد تا به پلنگها که همه جای سیرک رو بهم ریخته بودن  شلیک کنه که موش رهبر سریع سوتی زدو موشها حمله کردن بسروصورت وپای رییس سیرک  …اون به زمین افتاد و تفنگ هم از دست رییس سیرک پرت شد در فاصله دورتر… همچنان که همه پرندها از سیرک خارج میشدن، نگهبان دم در سیرک چندتا از پرندهارو گرفت تا بدرون قفس ببره واینبار باسوت موش رهبر یک اسب تیزپا که مواظب شرایط بود بسرعت بسمت مرد نگهبان رفت وبا پا یک جفتک محکم به مرد نگهبان زد وپرندها از دست مرد پریدن و به سمت در خروجی سیرک پرواز کردن

موشها همه سیمهای سیرک رو جویدن و سیمها رو یکی پس از دیگری قطع کردن وهمه جا تاریک شد ونگهبانها نمیتونستن حیوونها رو ببینن  در این لحظه شیر نعره ای کشید که همه سیرک از صدای نعره او بخود لرزید و برای آخرین بار برگشت ویقه نگهبان سیرک رو گرفتو اونو پرت کرد بیرون سیرک تا هیچ بدجنسی نتونه باره دیگه حیوانهارو بزور ازجنگل و طبیعت زیباشون دورکنه پس موش رهبر ایندفعه باسوت پایانش همه موشهارو جمع کرد تا ازسیرک بیرون برن …تمام حیوانات خوشحال وبی پروا از سیرک خارج شدن وبسرعت وبدون توقف بسمت مزرعه میرفتن وقتی به مزرعه وآبشار رسیدن بسیار از نحوه ی رهبری موش تشکر کردن اونا هیچوقت خاطرات سیرک وشجاعت روز آخر ووجود رهبری دلیر وپرتوان وخوش فکررو فراموش نخواهند کرد …بچهای عزیزم همیشه یک تیم شجاع وموفق به رهبری افرادی دلسوز ومهربان میتونه درهر کاری موفق باشه…فقط کافیه یا رهبر خوب باشیم برای گروه ویا یکی از افراد شجاع تیم

.ببینم عزیزای من شما دوسدارید کدومش باشید؟؟؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
مقایسه