متن داستان کودک گربه کلاه به سر:

آقا جون و ننه جون صبحگاه مثل همیشه بیدار شده بودن و حیاط رو آبپاشی کرده بودن یک طرف حیاط مرغ و خروس و جوجه های زرد کاکلی بود که جیک جیک کنان   حیات رو روی سرشون گذاشته بودن و به دونه هایی که مادربزرگ صبح زود برای اونا ریخته بود, نوک می زدن  و دونهارو پاورچین پاورچین میخوردن..

مرغ و خروس پر حنایی دنبال بچه ها راه می رفتن تا یه وقت کاکلی های شیطون توی آب نیوفتن یا گربه چاقالو دنبال سر اونها راه نیفته.اون طرف خونه مادربزرگ یه طویله کوچولو بود که چندتا گاو و گوساله داخلش زندگی می کردن.مادربزرگ صبحگاه شیراونها رو دوشیده بود و برای اونا یونجه و علف تهیه کرده بود.

و اما حوض وسط خونه مادربزرگ  که صفایی داشت .. پنج تاماهی‌گلی زیبا که دوتاش سفید با لکهای کوچلوی قرمز ودوتاش قرمز ویکیشم نارنجی بود تو حوض شنا می کردن.. ماهی ها توی آب خنک حوض صفایی داشتن.و یه سگ پشمالو که از وقتی آقا جون سر کار می رفت تا وقتی که برمی گشت پشمالو حواسش به مادربزرگ بود.

مادربزرگ قابلمه را روی آتیش گذاشته بود تا غذای مورد علاقه آقا جون رو آماده کنه و از بوی گوشت غذای پر عطر ننه جون گربه تیزپا خونه به خونه بو کشید و رسید به تیغه خونه مادر بزرگ …وقتی دید که یه عالمه جوجه وگوشت وشیر وماهی توی حیاط خونه ننه جون هست .گفت که به به این همه غذای خوشمزه توی خونه ننه جون برای یک هفته من کافی هست…

حالا باید انتخاب کنم که اول کدومشون رو بخورم .تصمیم گرفت اول سراغ جوجه های کاکلی بره که توی حیاط از این طرف به اون طرف می چرخیدن .یواش یواش از دیوار پایین اومد و رفت سراغ جوجه های کاکلی… خروس پر حنایی که حواسش به جوجه ها بود متوجه گربه شد و باعجله پرید از لونه بیرون و با نوکش  دم گربه رو گرفت گربه هم میومیو کنان روگذاشته بود روسرش…. نمیتونست فرار کنه  تا اینکه مرغ پر حنا از لونه بیرون اومد و با نوکش افتاد به جون گربه و تا اونجایی که جا داشت اونو نوک زد گربه هرجوری بود خودشو از دست مرغ وخروس نجات داد ودوید بالای درخت….وبخودش گفت “یکم استراحت می کنم میرم سراغ ماهی گلی ها…”

بعد از چند دقیقه از درخت یواش یواش اومد پایین و رفت کنار حوض ماهی های گلی ..ماهی ها تا  سایه گربه رو کنار حوض دیدن.. فهمیدن قضیه از چه قراره… پس همشون رفتن زیر آب و با هم نقشه کشیدن… همشون وسط حوض زیر آب کنار همدیگه  مثل یه گل قرمز بزرگ جمع شدن.. وقتی گربه اونا رو کنارهم  زیر آب دید گفت خب حالا شیرجه میزنم تو آب و همشونرو با هم دیگه یه لقمه می کنم.ماهی ها به محض پریدن گربه توی آب از همدیگه جدا شدن و پخش شدن توی آب و گربه با سر خورد کف حوض و ماهیها  دور گربه جمع شدن و کلی اونو قلقلک دادن..گربه با هزار زحمت خودش رو از آب بیرون کشید ودوید روی تیغه خونه مادربزرگ

بعد به خودش گفت “خب یکم استراحت می کنم میرم سراغ غذای مادر بزرگ”که روی آتیش داشت غل می خورد وبوی عطرش همهجاپیچیده بود .اون یواش یواش از دیوار اومد پایین وبه این طرف اون طرف نگاه کرد .گربه توی فکر بود که چه جوری می تونه ظرف غذای مادر بزرگ رو روی زمین بریزه و گوشتاشو برداره… که ناگهان سر و کله پشمالو , سگ باوفای مادربزرگ  پیدا شد.

پشمالو با صدای واق وواقش مادربزرگ روخبر کرد مادربزرگ هم جاروی کنار هیزم رو برداش وبرای گربه پرتاب کرد گربه  از ترس پشمالو و مادربزرگ پا گذاشت به فرار و همینجور مرتب  پشت سرشو نگاه میکرد تا مطمعن بشه  که پشمالو دست از سرش برداشته که ناگهان سرش رفت توی ظرف شیری که مادربزرگ صبحگاه شیرهای خانم گاوه رو داخل ریخته بود و خالی کرده بود تا با اون ماست درست کنه..آقا گاوه از صدای تکون خوردن ظرف ..سرشو برگردوند به سمت ظرف و دید سر گربه توی ظرف گیر کرده..اقا گاوه به گربه گفت سزای کسی که بخواد غذا وحیوونای مادربزرگ روبخوره همینه ..اگر یباره دیگه توی حیاط مادربزرگ ببینمت با شاخ هام پرتت میکنم روی تیغه ..گربه با میومیو به آقا گاوه قول داد که هیچوقت دیگه واسه حیوونای مادربزرگ نقشه نریزه ..اونوقت آقا گاوه اونو بخشید و سطل رو از سرش دراورد و گربه هم دوان دوان رفت روی دیوارو برای همیشه از اونجا رفت ..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
مقایسه